نجم الدين ابو الرجاء قمى
140
تاريخ الوزراء ( فارسى )
اقش ، نديمپيشه و سبكروح طبل باز طرافت او بر فلك مىزدند ، گزينهء سرسفط لطافت بود ، رييس الدين بىاو ندانستى نشستن ، و بىاو ندانستى خوردن . « عز الدين روزى از لشكرگاه ، در زنگان رفت ، كياى حسن نام ، همشهرى او خدمت رييس الدين كردى . او را در شهر ديد ، گفت : اى كيا ، مرا شبقى به افراط روى نمود ، زنى دانى كه با وى تمتعى برود ؟ كيا گفت : من در كاروانسراى خانه گرفتهام ، در آنجا زنكى هست زبرميانه ، خدمت ترا نشايد . چون عنكبوت بر هر درى مىتند ، و چون مرغ ، هركجا مىرسد ، آشيانه مىسازد . عز الدين ( 123 ر ) گفت : ضرورت است ، وقت تميز نيست ؛ هر چونكه هست ، سيمرغ است كه در دام افتد . كيا حسن چون مسمار مقراض شد ، كه ميان دو صحبت با ديد آرد . رفت و آن خورشيد پيكر شهرهء شهر را ، چون كبك خرامان آورد ، با غمزهء غماز و طرهء طرار ، و صد هزاركشى و ناز چون كبك خندان ، قلادهء پروين بر گردن ، و حلقهء مسلسل بر بناگوش نهاده ، ازارپاى ، زيركبود ، و بالاسفيد داشت ، چون كلهء ملون آراسته . پيالهء طرب بر دست گرفت ، و آينهء نشاط بزدود ، و شراب جام خسروانى خوشگوار نوشيد . كياحسن با ايشان قدحى چند بازخورد ، و تا خدمت رييس الدين آمد ، و عز الدين به لؤلؤ شهوار سفتن ، مشغول شد . رييس الدين ، طلب عز الدين مىكرد و دشنام مىداد ، و به فراست مىدانست كه او به شهر رفته است و به عشرت مشغول شده ، چند كرت گفت : كه آخر هيچكس داند كه اين قلتبان كجاست ؟ كياحسن تبسمى نكرد . آخر او را سوگند داد كه ( 123 پ ) راست بگويد ، تا اين حال چگونه است . كيا شرح آن حال بازگفت ، و حكايت ازارپاى وسخ زيركبود و بالاسفيد بكرد . رييس الدين گفت : امشب آنجا رو ، سحرگاه ازارپاى برگير و بيار . كيا پيش عز الدين رفت .